جمعه ۲۱ آذر [۱۳۳۷] ـ خیرآباد
در بهبهان دوتا از شاگردهای قدیمم را دیدم، شعیب کلّهخره را با چیذری بدترکیبه. کارکنان B.C.G. و خیلی ناامید و دلزده و خسته و پیرشده. مدتها مجبور شدم دلداریشان بدهم که خودم را هم خسته کرد. دل آدم برای این جوانها میسوزد. وقتی دیروز عصر دیدم که در میدان ورزش برای مشق رژة ۲۱ آذر چقدر بچة مردم درجا میزدند، دلم تو ریخت که اینهمه جوان مردم بهزودی دیپلمه خواهند شد از مدارس ما و نخواهند دانست چه بکنند و درخواهند ماند و مثل شعیب و چیذری به ماهی ۴۵۰ تومان حقوق دربهدر بیابانها خواهند شد و چه زود پیر خواهند شد و از جوانیشان خیری نخواهند دید و نخواهند فهمید که همین دنیاگردیهاست که مردشان خواهد کرد و الخ...
دیگر اینکه دیروز عصر ... به خانهمان در تجریش تلفن کردم... تمدن این چیزهایش خوب است. به جای اینکه تلگراف کنی و دو روز دلت بتپد که رسید یا نرسید، با تلفن بیسیم به تهران وصل میکنند و از آنجا نمرة خانهات را میگیرند و میروی توی اتاقک خصوصی با زنت حرف میزنی و سلامتی او را میپرسی و سلامتی خودت را برایش میگوئی و خیال هر دوتان راحت میشود. …











